X
تبلیغات
چیزی شبیه زندگی

احساس میکنم یک عمر بود حرف نزده بودم

گمانم همینجوری هست که ادم میمیرد

ارام گرفتم؟

نمیدانم.

دیوانه ام این روزهاارام وقرارندارم.

وقتی مینویسی.قصه هایی که بازگومیکنی ومن هم دوش به دوش کنارتوهستم.برای ادمهای بی خبر از همه جا.برای چشمهایی که میبینندونمیبینند.برای ذهن هایی که نمیدانندمقصوداین نبود.چیزدیگری بایدبگویند.حرف دیگری بایدبزنند.واین نیست انی که تومیگویی ومن تصورمیکنم.این گفتن نیست.این قصه ی فاصله ی دو عاشق در شهری دورنیست."قصه ی عشق گرفتن از لحظه هاست".وفقط حرف نیست.استعاره است.تبیین نیست."من و توست رفیق"!

***

توخیال میکنی میشودحتی جوابی برای حرفی داشته باشم؟همین ادمهاشاهد.این روزهاسکوت رابرهرچیزی ترجیح میدهم.غوغایی بوددرسرم...دوست داشتم تو بایستی روبه رویم وچشم هایت رابدوزی به چشم هایم وغمگینترازهرباربگویی که جایی نداری برای رفتن وهمین جامیمانی. هربارغمگینترازبارپیش.توکه نیستی!هستی ونیستی.شایدهم گفتی برای همیشه هستی!

***

رهاشده ام میدانی؟پرهایم را هربارکسی هست که از بیخ و بن بکند.امامن لخت وعورهم که بشوم رهاشده ام درهوای تو.باقلبی که فقط میتپدوایستادن بلدنیست.همه چیزمن درغلیان بود.فقط فکرتوارامش به ارمغان دارد."یاحق"...

***

+ تاريخ یازدهم اسفند 1390ساعت 4:7 بعد از ظهر نويسنده مهرتا |

داشتم می امدم بنویسم روزی که در ان شعر باشدوخیابان وخداوخنده های بچه هاوپیاده روی برروی برفهای سپیدوبخارحرفهادرسرمای هواوشادیهای پراکنده درفضا.موسیقی وچای درهمان اتاق شیشه ای خیالی باگلدانی از نرگس.من نیلی پوش بایک یادداشت کوتاه ولی عمیق ازتو.یادداشتی که وعده ی سرچشمه شدن داده ای .کامل.رنگین.استوار میشود که شد.من مفتخرم به اولین وبرترینها.وتوتنهاکسی هستی که میدانی کی وکجا.چقدراینروزهارویاگونه خیال میکنم حتی اگر رویایی بیش نباشد...

***

پرنده ای که بامن میرفت

تمام فریادش در چشمش بود

وچشم  آه

تمام فاجعه از چشم میرود.                                                                                                    

+ تاريخ ششم اسفند 1390ساعت 2:35 بعد از ظهر نويسنده مهرتا

اگر کسی بود ورای زمانهاومکانهای ملموس برای حرف زدن های واقعی میگفتم که دقایقی طولانی نشستم تمرین کردم یک شهر سیاه واخرش هم اونی نشد که میخواستم.امروز همه ی طرح هایم بامرکب سیاه  بیشتر شبیه فضایی شده که داخلش نشسته ام پرازدیوارهای خاکستری رنگ وبلندبی روح چرابازاین روزها به جای این همه رنگ دوباره پناه اوردم به مرکب سیاه...

***

قفل موبایلمو باز کردم ویک سری اسم رو ازلیست ادمهایی که شماره تلفنشون روداشتم حذف کردم.یکیشون دوست صمیمی ای بود.

امسال فوق العاده بود.توی حذف رفقایم رکوردشکستم.وقتی ارجمندی کنارگذاشته بشه دیگه ادامه ی رابطه مثل ساعتهانشستن در کنار یک باتلاقه وقتی میدونی کمی اونطرف تریه رودخونه ی سیال وجودداره که به خاطرهمین باتلاق ناگزیربه فراموش کردن رودخونه ای ورفتن به مقصدهمیشگی.

شایدبه شدت کمال گرا شده باشم.شایدزودرنج تر از اونی شده باشم که باید.شایدسطح تحملم باگذرسالها مدام پایین تر می اید...باهمه ی این شایدهاخسته ام ازبس چارچوب تعیین کرده ام برای ادامه ی رابطه هاوبی سر انجامی...

***

پیوست۱:دنبال کمی جسارت دروجودم هستم برای رهایی از تمام این بندها 

پیوست۲:امروزصبح یک کبوترسفیدروی فکرهایم نشست ولی من رهایش کردم

پیوست۳:هیچ واژه ای نمیتونه شکوه لحظات به یادگارمونده امو باتو ثبت کنه"یاحق"

+ تاريخ دوم اسفند 1390ساعت 3:56 بعد از ظهر نويسنده مهرتا |

این مستطیلهای افقی لازم بود.بهتربودحالت سالن به جای عمودی افقی بشه.قاب های ذهن من کوچکند.دوست دارم از یک قاب بزرگ ولی سبک استفاده کنم.یه قاب کوچولوی سرامیکی ابی رنگ.منو یاد اتاق ابی سهراب سپهری میندازه.همینجوری!فقط تصویرتو میتونه زیبایی قاب ذهنمو کامل کنه. دوباره خوندمش شایدم ده باره این بار یک جمله شداشنای گرمم"اثبات"من با این کلمه غریبم. حیف که زودتموم میشه.خودمو راضی میکنم که عمر همنشینی باگران مایگان همیشه کوتاه نیست.حس ازدست دادن عذاب اوره.از عشق زیاد گاهی حرکات جنون امیز میشه طبیعت یک ادم.به قول پدرم اگرروزی استاددانشگاه هم بشوم به خاطرحرف دانشجویانم ممکن است وسط کلاس بزنم زیر گریه.بعیدهم نیست.به تو که فکرمیکنم میشوم شکل همه ی ضعیفهای عالم که طاقت هیچ چیزکه مانع فکر کردن به خوبیهای تورا بشود ندارم.این روزها اولویت من اینه:الان چی دوست داری؟حتی اگه نباشی.اگرگاهی بدوتلخ میشم به خاطرفشارزمان وشرایط عکسش هست که بهم تحمیل میشه.مجبورم به تحمل.پیروز میدان جنگ این روزها باید من باشم.حتی برای لحظه ای فکر درهوای تو.مثل همین روزها با این همه دارم از فکرکردن به توو نتیجه گرفتن لذت میبرم.روزای سختی رو دارم ولی بهشون ثابت میکنم که خیال واقعی زندگیم ارزش ازدست دادن بهترین های عالمم داره.

پ.ن:ارامشم به تدریج مختصرشدبه تو.روزنه ای که ابتداگسترده وهمه جایی مینمودوبعدارام ارام کوچک و کوچک کوچک ترشدتاتنهاتورادرخودش جای داد."یاحق"

+ تاريخ بیست و نهم بهمن 1390ساعت 11:52 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

اینجا هرروزچوپانکی تنها/درنی نی نگاه تو نی میزند/برای رمه ی اهوان بی شمارش/من چوپان تنها و عاشقم/که منتظر غزال ارزوهایش نشسته/این عشق عجب حادثه ای است /پاییز تا زمستان/نیمه ی گمشده ی من/من در کنارتو معنا میشوم/بی تو هیچ هستم/به امید امدنت تا ابد هم که باشد منتظرم.

پیوست۱:مرابی تو باتمام وجود چه کار؟"یاحق"

پیوست۲:نمیدونم تا کی ولی فعلا دلیلی برای نوشتن ندارم منتظرم تا دلیل زندگیم برگرده.

پیوست۳:ممنونم از محبت همه ی شما دوستان ولی مدتی به روز نمیشم.

+ تاريخ پانزدهم بهمن 1390ساعت 8:50 قبل از ظهر نويسنده مهرتا

دیشب خواب دیدم.ورقه های رنگارنگ.پرازنوشته.طرح.عکس.نقاشی.انهایی که هرگز انتظارشان را نداشتم.باور همیشه هست.باورم بزرگترازمن است.ولی چطوربگویم؟وسوسه هاکه شروع میشوندبه زانو می افتم وتورا رنج میدهم.حتی اگرباوردرمن ریشه کرده باشد.مثل درد.چقدراین روزهاازتوخواسته ام من و احساسم راباورکنی.حتم دارم که توباورم کردی.شایدمن خودم راباورندارم.درخیالم دست هایت درازمیشوند.بلندم میکنند.به تماشای ایستادنم می مانی.می ایستی تاهمراهت شوم.بااین همه فاصله چگونه همراهت شوم؟سایه ی من به کدام سمت میرود؟سمت تو؟این شبها وقتی فارغ از روزمرگیها میشوم.چشم باز میکنم خودرا درمحفل شب شعر میبینم.خودم برای خودم غریبه هستم.من وشب شعر؟ازکجابه این جارسیدم؟ولی دراین شهر تنها جایی که بودنت را احساس میکنم محفل انس با شعراست.توشاعری که مراحادثه ی شعرت کردی.همین پناه بردن به محفلی که رنگ و بوی شاعرم رادارد طاقتم را مظاعف میکند...

پیوست:هی! دستهایت را از کجا اورده ای؟

پیوست:بی وقفه دوستت دارم!"یاحق"

+ تاريخ دوازدهم بهمن 1390ساعت 10:3 بعد از ظهر نويسنده مهرتا |

همه چی شوخیه وقتی ازکارم تعریف میشنوم وقتی قوی به حساب میام وقتی مجبورم تاصبح بیدارباشم باوجودتمام خستگیم وقتی پرکارومنظم معرفی میشم وقتی تاعرش بر روی دستهاشون بلندم میکنندهمه ی این وقتی های خالی پوچند.فقط میخواهم خودم باشم بافکرهام وتو توی اتاق کناری باشی وبدونم سرم رو که از روی فکرهام بلند میکنم توهستی میشه نگات کرد باهات شوخی کرد خندیدوبامهربونی هات وقتی از چشم هات به دهانت میرسند جایی پشت همه ی لایه های چشمهام یک نقطه شروع کنه به سوختن وهی بزرگ و بزرگتربشه.این روزهامیفهمم یعنی چی.یعنی رسیدن به نگاهی که از حادثه ی عشق "تر" است ومن چقدراین روزهاتکرارحادثه ی "تر" را مدیون توام.

پیوست۱:می خواهم فراترازهمه ی در اغوش کشیدن ها و بوسیدن ها دوستت داشته باشم."یاحق"

پیوست۲:هرسال11بهمن ماه تداعی کننده ی روزتلخی برای من بودولی این روزهاباحضورتوگنجشک وارفکرم ازان تلخی ازاداست.

پیوست۳:خدایامراقبش که هستی؟خواهش میکنم خدایا ازارامش و اسایش من بگیرولی بی نهایت به" او"هدیه کن.

 

+ تاريخ یازدهم بهمن 1390ساعت 4:36 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

نمیدونم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ تر
فقط میدونم در آغوش منی ، بی آنکه باشی
ولی تحملش خیلی سخته که بخواهم باشی ولی نباشی
و رفتی ، بی آنکه نباشی
خیلی دلتنگم
کاش عمق دلتنگیهایم را حس میکردی
به هرکوچه ی بن بست که میرسم
دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود
زوج های هفته همراه باساعت عشق
پریشان ترم میکند
راه می افتم
درخیابان های شهرم بدون چتر به امید باران
من بـغض کردم
من بـغض کردم
من بـغض کردم
منتظرم آسمـان گـریـه کندتابا اوهم ناله شوم
خدایا !
چه سخت است دلتنگ "او" بودن در  جاده ای که در آن
هیچ بادی از سمت "او" نمی وزد و هیچ نشانی از "او"نیست


پیوست:کاش میشدبرای لحظه ای نگاهم کنی برای تلافی همه ی نگاه های بدون جوابم.
پیوست:میدونی چی دلمو میسوزونه اینکه ساعتای باتوبودن انقدرزودوراحت گذشت ومن موندم و کمری که ازدرد به دونیم شده"یاحق"

+ تاريخ هفتم بهمن 1390ساعت 8:51 بعد از ظهر نويسنده مهرتا

نمیدونم این دوره ۸ روزه رو به بهترین نحو گذروندم یانه مطمئنم همه اش به خاطرخودم نبوداین فرازها این فرودهاوشایدحتی ماتم هایاهمون خوشبختی ای که فقط اومدونشست و نگاه کرد و دراخرپرکشیدو تنهام گذاشت و رفت.من گرفتاراسمون شدم و باز روزگار و بازیهاش نگذاشت که همجوار اسمون باشم یادم نمیادکه تاپیش از این حسی انقدر اشنابوده باشه برام که حالا هست.وبازناگزیرم به خاطر حادثه ها.هر چیزی روکه میخوام به دست نمیارم.سپری کردن روزهای اینده برای من شبیه یک جنگ است درمیان یک میدان بدون دلگرمی به پیروزی بایک نگاه اشنا در کارزاری که یکه ومفرد موندم.حال و هوام بارونیه وشاید بازبایدنفسمو درسینه حبس ابدکنم برای اندکی ارامش....

ای ای ای زیبایی ای برق زدن چشمهاوتا اخردنیافقط تماشاوخنده گریه گریه گریه...

پیوست:لایه ی زیرین من پرحسرته وپراشتیاق هایی که منوادم میکنن.

پیوست:همه ی ادمهابایدیکی شبیه توروداشته باشند.حتی به اندازه ی بهانه ای برای نوشتن."یاحق"

+ تاريخ ششم بهمن 1390ساعت 2:18 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

ازدیروز دلم میخواست یک فال حافظ واسه خودم بگیرم

اخرامشب به سرانجام رسید

مثل همیشه حافظ بادلم راه اومد:

سمن بویان غبارغم چوبنشینند بنشانند

پری رویان قرار ازدل چوبستیزندبستانند

به فتراک جفادلها چوبربندندبربندند

ز زلف عنبرین جانها چوبگشایند بفشانند...

چند روزی نیستم باید به سفربرم

بدرود دوستان مهربانم...!

پینوشت:این پیغامهای خصوصی و عمومیتونوعاشقم وممنون

 

+ تاريخ بیست و هشتم دی 1390ساعت 3:34 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

امروزهوابه شدت صاف و افتابی بودو زمین هنوز هم پره ازسفیدی های یخ زده برف چندروزقبل هوای زندگی من هم بی نهایت صاف شده البته معنی اش این نیست که همه چیزداره به بهترین حال میگذره  وکک من هم نمیگزه دارم کم کم چیزهای سخت ولی تلخ رو کنارهم کشف میکنم یا حد اقل کشفهامو کامل میکنم مثل اجسامی که قبلا ازپشت مه می دیدمشون وغبار وحالابرف چندروزقبل وافتاب امروز امور رو واضح تر از اونچه که هستند به نمایش میگذاره این برای من واقع بینی معنا میشه این جور مواقع دلم یک عکس العمل ضربتی میخواد یک چیزی شبیه سیلی زدن به جاش محکم روی دکمه های کیبورد میزنم ولی...بهتره:"مشغول جان باشم تادردهای فرومایه رو نشناسم "کسی هست که معنای جان رو بشناسه؟اگه یکم فکرکنم میبینم این جان خیلی معنی داره ۳حرف هست ولی دنیایی معنی برای من ادم به دوش داره وشایداون سیلی فقط به درد گرم کردن انگشت هام بخوره.حس میکنم  بایدتوذهنم یک شورشکل بگیره  یه شورحقیقی صرف نظر از واقعی بودن یانبودنش روزها یکجوری اند که باید بگذرندکه شایداتفاقی بیفتدحال خوب و یابد....

پیوست:روزهابودکه به زمان سنجاق شده بودم وزمان حرکتم میداد ولی چندروزی میخوام از بند زمان رهاباشم.

+ تاريخ بیست و هفتم دی 1390ساعت 2:59 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

زیر این چتر خیالی ساکن نمی شوم

می ترسم

 پاپیلون ها هم بفهمد که راه را اشتباه آمده ام

پای رفتن ندارم

نمیخواهم ولی ارام ارام بایدرفت...!

فقط ارام

پینوشت :روزشمارها خسته شده اندمانند من.

 

+ تاريخ بیست و چهارم دی 1390ساعت 3:28 بعد از ظهر نويسنده مهرتا

این چندسالی که نبودی انقدر رشدکرده ام که ازتو مراقبت کنم

دربرابر نور/ دل ازردگی / خمودگی.

خورشید بی وقت است.به هرحال روشنایی بهتر است از تاریکی.

امااگرناراحتت میکندمیتوانم پرده رابکشم.

حتی همین لحظه باسرمای خشک دی ماه و حضورماه در اسمان مهتابی

همین حالا/میبینی که بریده ام/همه ی من مال تو/فقط امشب/ارام بگیر...!

پیوست:واینکه ازکجامعلوم اینهایی که داره میگذره واقعی باشه؟ تشخیص واقعیت از خیال

انقدرهاهم ساده نیست. وکی میتونه شرط ببنده که این خیالات واقعی تر از همه واقعی هانباشند؟

+ تاريخ بیست و سوم دی 1390ساعت 1:55 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

امشب حس میکنم باخیلی چیزها بیگانه ام

تنهاخودم رو یافته ام

مثل سالهای قبل

مثل روزهای مدرسه و بوی نیمکتها و راهروهای نم دار

اول صبح و شیطنت های من

اون روزهایی که اول صبح صدای قران میپیچید و

بعد برگه های امتحان نهایی و من

ویک عالمه سوال ودستهایی که لحظه های اول میلرزند

بقیه کجایند؟

انگارگمم کرده اند و 

من وقتی دیگران گمم میکنند

انگار صاحب خودم میشوم

پیوست:من دلم برای این فصل تازه ی زندگی  هست  که می تپد

مرا بی تو باتمام وجود چه کار؟

+ تاريخ بیست و یکم دی 1390ساعت 0:25 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

برگشتم خونه مدتها بود توی فنجون چایی نخورده بودم

اون هم عصر با یک تکه بزرگ کیک وانیلی

امروز افتاب و ابر بود دلم برای سرمای دوروزقبل ولباسهای سنگین تنگ شده

اماخوب قراره بباره بازهم و یادست کم اینجوری به نظرمیاد

حالاتنهام کمی از کارای موندم و مقاله هایی که امروز پرینت گرفتم رو

انداختم ام روی تخت واومدم کنار پنجره نشستم و دارم

یواشکی های امروزمو مرورمیکنم  وخوب ها شو در ذهنم ثبت دائم میکنم

و بعضی هاشو با افکاری که دوست دارم اذین میکنم

وبعضی هاروهم به دست فراموشی میدم

یک شنبه هاروزهای پرکاری محضند حداقل نصف روزم

به دویدن پی کارهای مختلف میگذره

وبعد صرف شنیدن حرفهای تکراری و سطحی و

دیدن چهره های خالی از حوصله و شنیدن جملات کشداریکطرفه با صداهای خشک

واسه همین امروز زودتر زدم بیرون

واسه همین هم نه واسه خاطر دلم زدم بیرون

نمیتونستم از فکرهادست بردارم

این روزها هرجامیرم عکس میگیرم

نمیدونم چرا ولی حس میکنم دوست دارم بعضی

از خاطراتم تصویری باشه نه نوشتاری 

عکسهای دسته جمعی یا دونفره 

نشستم و عکس هارومرورمیکنم یک دو سه و....!

روی عکس های خودم زوم کردم که ببینم چی هستم 

به نتایج جالب و خنده داری رسیدم...!

دوساعت پیش یک مطلبی رو خوندم 

انقدر حس زیباو صمیمی ای بهم داد که خواستم

زن یک مسگر باشم 

که وقتی به خونه میاد بوی زیره کوهی بده

شب ها گلیم بندازیم پشت پنجره رو به ایوان بشینیم

روبه روی هم و تخمه افتابگردان بخوریم و هندوانه

ومن خجالت بکشم پاهامودراز کنم و حتی بلند بخندم

هم فکر و حس غریبی بود

 وهم خیلی دور ....!

 

 

+ تاريخ هجدهم دی 1390ساعت 10:21 بعد از ظهر نويسنده مهرتا |

اگه فرصتی به دست بیارم اولین انتخابم کتابه

بعد از مدت‌ها تونستم کتاب

«از دو که حرف می‌زنم، از چه حرف می‌زنم»

موراکامی رو تهیه کنم

از وقتی "کافکا"در کرانه روخوندم شیفته این نویسنده شدم

شاید کسانی که معتاد به دویدن آماتوری هستند

بهتر بتونند این کتاب رو درک کنند و بیشتر  ازاون لذت ببرند

خلاصه ی این کتاب میگه:"در زندگی مسئله‌ای به نام برد و باخت مطرح نیست"

ادمی نمیتونه سر خودشو کلاه بذاره...!

و میتوان از دیروز بهتر بود...!

+ تاريخ شانزدهم دی 1390ساعت 3:53 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

 

                                                      

 

دوروزه که داره میباره امروز دیگه همه جا سفید شده بود

سفیدی ای که تیرگیهارو توی وجودش ناپدید میکنه

 ومیشه فراموش کرد روزهایی رو که خشک مطلق بودند

وغبارسنگین پراکنده احاطه اشون کرده بود

روزهایی که افتاب فراموششون نمیکرد

 حالا اون روزهای خسته جای  خودشونو به روزها و شبهای ساکت دادند

وادمهایی که بیشتر از قبل تیره میپوشند

ومن نمیدونم توی دلهاشون چی میگذره

 ادمها هنوز هم مسافرت میرن جشن تولد میگیرن باهم قرار میذارن

 دوستت دارم ها و دوستت داشتنهارو زمزمه میکنن

و هنوز هم فکرمیکنند

ولی این روزای سرد برفی محتاط ترازقبل عمل میکنند

وقدم برمیدارند

نمیدونم چرا ولی احساس میکنم من نگران این ادمای بی الایشم

اخه این روزای سرد با این همه قلب های  یخی خیلی راحت میشه باخت

این روزها یه جوری هستند که حس میکنم بایدبگذره

شایداز این به بعد راه طولانی ای داشته باشم

اما دلم نهایتی برای این راه نمیخواد

دلم میگه بازم بمون تو این حالوهوا

من پای رفتن دارم

ولی عجله ای برای رسیدن ندارم...!

+ تاريخ چهاردهم دی 1390ساعت 10:17 بعد از ظهر نويسنده مهرتا |

امشب دلم پر بود خیلی نوشتم هرچی مینوشتم تموم نمیشد

 دلم خالی نمیشد ولی وسطش بیخیال شدم

 گفتم بذار تو دلم بمونه جاش امن تره

مثل همیشه اینم تو دلم نگه داشتم

بایگانی دلم داره خیلی بزرگ میشه

بازهم تصمیم گرفتم  دل خودمو گول بزنم و حرفاشو نگم

غرق شدم دربیکران  وهم

یک جهان وارونه!

من یک جهان وارونه میخوام

که سپیدی هاش سیاه باشه و سیاهی هاش سپید

خسته ام از این نقاب پوسیده ی روشن این روزام

در شب تاریک

میخواهم کورسوی تاریکی باشم

دریک جهان روشن

به همینم راضیم

ای دلم چقدر تو طاقت داری !

من شرمندتم ...!

 

+ تاريخ دوازدهم دی 1390ساعت 9:57 بعد از ظهر نويسنده مهرتا |

              امشب از خوندنش لذت بردم:

             در عشق سالهاست که فتوا عوض شده‌ ست

            بنگر که جای لیلی و مجنون عوض شده‌ ست

            من همچنان همانم ومجنون عوض شده‌ ست

                                  

+ تاريخ یازدهم دی 1390ساعت 0:38 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

ساعت ۴:۳۶ دقیقه صبح

یهویی دلم خواست بنویسم

هنوز ازدیشب بیدارم و درانتظارصبحی دوباره

فردا باید کلی پلان و نما  تحویل بدم

شروع که کردم کاغذهام  سفید سفید بود

ولی حالا با چشمایی نیمه باز به برگ برگ شیتام نگاه میکنم

کاغذهام شده پره ستون سقف و کف دیوار و پله....

همشون بی روح هستن ولی من دوسشون دارم

وقتی دارم طرح میزنم باعشق ترسیم میکنم

پس شاید واسه همینه که برای من پر حس هستن

اینا همه بچه های مهرتان...

تفاوت بچه های من در مقیاسشونه یکی از بچه هام

۲۵۰ متری  یکی ۱۳۰ متری یکی ۳۲۰متری و....!

باخودت میگی این مهرتا بیخوابی روش فشاراورده داره پرت میگه

ولی من بچه هامو دوس دارم

خوب دیگه اتودمو میذارم اهی میکشم

به امیدصبحی پرحاصل...!

دوباره شروع شد...

امروز دوباره بایدبرم دندون پزشکی (قسمت ۱۵)

--------------------------------------------------

رسم زمین است...دیروز و امروز...امروز و فردا

تکرار هر روز...در شب تکرار...من بوف کورم

+ تاريخ دهم دی 1390ساعت 4:39 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

 دیگه امشب وقتشه که دوباره به خودم برسم

نه اینکه فکر کنی میخوام آرایشگاه

برم و مدل موهامو عوض کنم و ناخن بکارم !

 نه ...!

 وقتشه که به دلم بیشتر توجه کنم

این اواخر حسابی گرفتارخودم بودم

ازدلم یادم رفته بود...! ! !

این روزا زودرنج شده

باید ببرمش تا یه هوایی تازه کنه

باید دوتایی حسابی امشب باهم حرف بزنیم

طفلی حسابی گوشه گیر شده

دله دیگه....! ! !

+ تاريخ نهم دی 1390ساعت 5:32 بعد از ظهر نويسنده مهرتا |

دیشب حسابی بیخواب شده بودم

بازم مثل همیشه فکروخیال حسابی هجوم اورده بود به ذهنم

بیشتردقایق من در هرروزبه فکرکردن میگذره ولی نه به چیزهای واقعی ....

 تصورمیکردم اگه یک کلاه  روی سرم باشه

 بعضی وقت ها لبه کلاهم رو تا روی چشمم

 پایین بیارم وفکر کنم هیچکس رو نمیبینم.

تا حالا شده تعجب کنی از اینکه همه تو رو میدیدند و تو اونها رو نمی دیدی !

درست عکس اون چیزی که فکرشو میکردم.

 خیلی خنده داره نه ؟

لبه کلاهم رو بالا دادم و همه رو می بینم

 همه چیز با کیفیت رنگی و محو

 فقط خودمو گم کردم

 حتی سایه خودمو دیدم ولی خودمو نه...

البته دیگه حوصله قایم باشک بازی ندارم !

 حالا مثلا پیدات هم کردم که چی ! ؟ 

 دنیام خیلی عوض شده

توچندماه اخیر که نبودم خیلی چیزا عوض شده

قول میدم به اندازه ۴ سال تجربه کسب کردم

البته تعجب نکن الاسکا  نبودم  همین جا بودم

ولی پایین و گم و گیج .. یه لحظه روی آب و یه لحظه زیر ...

دیشب از خودم ترسیدم

که عجب قدرتی دارم در فراموش کردن گذشته ...

 و این یه خرده ترسناکه و یه ذره بیشتر بی رحمانه

یعنی میتونم همه چیزو کنار بزارم یه دفعه یهوو !! این خیلی بده ..

شاید تمام این قدرت عجیب برا اینه:

 

                   هرکسی هم نفسم شد دست اخر قفسم شد... 

 

 

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت 11:54 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

شاید من به خیلی چیزا عادت کردم

به تمام چیزایی باید دید و گذشت

به حضور پرهیاهوی خودم در پیچ و تاب سنگین این روزا

به اینکه باید در پی هیچی بدوم و نفهمم که عاقبت ازکجا به کجا خواهم رسید

فکرمیکنم من مدت هاست یک چیزی رو در پس ذهنم جا گذاشتم یا فراموشش کردم ...

اماچی؟نمیدونم...

شایدحضور آروم روحی  در تاریکی اتاقم

ویاباد ملایمی که به شعله شمع میخوره

هرچی هست  گمشده ی این روزام

بایدخیلی ظریف و لطیف باشه

بعضی شبا قبل خواب حس میکنم سرمایی از نوک پاهام شروع میشه

ومثل یه قطره اب روی تنم رها میشه نفسم بند میاد

شاید خنده دار باشه ولی باخودم میگم:

این سرما شایدسر انگشت روحی ست که نوازشم میکنه ....

کاش می دونستم کجای دایره این دنیا ایستادم

 سایه ی من  رو به کجا خوابیده 

شمال یا جنوب .. شرق یا غرب ..

اصلامن سایه دارم؟

شاید منم مثل کعبه هستم رو به هرجا سرگردونم

سخته سرگردونی...!

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت 11:14 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

میخوام تا جایی که امکان داره یه چندروزی کمی متفاوت تر باشم
 
میخوام یکمکی نیمه پرهر چیزی رو ببینم
 
میخوام یکمکی به قول روانشناسا مثبت فکرکنم
 
حتما الان میپرسی:
 
چرا؟چی شده؟چه اتفاقی افتاده؟
 
ولی باید بگم : خودمم نمیدونم چی شده
 
البته اطمینان دارم حتما ازیه جایی ریشه گرفته این تصمیم
 
ولی نمیتونم منبع این حسو پیداکنم...
 
البته اگه فرصت فکرپیداکنم حتما به یه نتیجه ای میرسم
 
ولی یه حس خوبی دارم .....
 
به چی؟نمیدونم
 
شایدم میدونم بازدارم به خودم دروغ میگم...!
 
ولی این مهرتای فعلا متفاوت میگه:
 
زیبایی رو باید در آغوش کشید

روزها دارن تکراری میشن. این تکرار و ثابت بودن همه چیز برای

یک اذرماهی مثل این میمونه که....

داشتم جمله بالا رو کامل میکردم که یه جرقه تو ذهنم

منو به خودم آورد و دیدم که این خبرا هم نیست!

زندگی خوبه و ارزش ادامه رو داره، حتی اگه بهت خبرهای بد بدن.

 حتی اگه درکت نکنند. حتی اگه هوا ی این شهر شلوغ روز به روز سمی تر بشه.

 حتی اگه همه چیز روز به روز گرونتر بشه. حتی اگه همه جا رو دروغ پر کنه.

زندگی زیباست. زیبایی رو باید با تمام وجودت بغلش کنی و حالش رو ببری...

وای چه حس خوبیه که زیبایی رو بغل کنی یا یه ادم زیبارو بغل کنی

"این قسمتو فقط واسه اونایی گفتم که سریع واسم پیغام میذارن :

مهرتا زدی جاده خاکی؟؟؟

خوب اره دیگه بذاریکم بزنیم خاکی.توهم بزن انقدرهام بدنیستا

از اون خودی که درون خودته فرارنکن چون به هیچ جا نمیرسی

میرسی سر نقطه اغازت

بیاتوجاده خاکی

دیدن دنیاازپشت غبارگردوخاک هم لذت داره

اره بعضی وقتا بوی گردوخاک از بوی بهترین عطرهای فرانسوی هم دلنشین تره ....

جسارت به خرج بده و...

امتحان کن

البته نمیدونم تاریخ انقضاء این حالو هوا تاچه زمانیه...!

بدرود

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت 2:21 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

 امروز ازصبح حسابی استراحت کردم
 
و خستگی یک هفته ی پرکارو از وجودم پاک پاک کردم
 
تاحدود ساعت ۴ اصلا اصلا سراغ اماده کردن کارهای هفته اینده نرفتم
 
تواین فرصت یکمی فکرکردم که چی میخوام؟؟؟
 
الان دنبال چه چیزی هستم؟؟؟
 
تو وجودم  چه خلاء ای احساس میکنم؟؟؟
 
تا همون ایده ای بشه واسه یک پست جدید...!!!
 
اخرش نتیجه ای که گرفتم این شد که میخونی...!!!  :
 
از خودم پرسیدم:خوب خانوم خانوما شما بگوببینم:
 
چطور می تونی از زندگی زمان حالت بهتر استفاده کنی؟

خانوم خانوما جواب داد:
 
گذشتتو بدون هیچ تاسفی قبول کن...!

با اعتماد زمان حالتو بگذرون و بدون ترس برای آینده اماده شو...

حالا یا اینده خوب یابد فرقی نداره....


ترسو بنداز یه گوشه ای وبرای همیشه حبسش کن

کلیدشم بنداز اون دور دورا...

به هیچی شک نکن ومخصوصاهیچوقت به باورهات شک نکن...


زندگی خیلی شگفت انگیزه  فقط باید فرمولشو پیداکنی 


مهم این نیست که قشنگ باشم ، قشنگ اینه که مهم باشم! حتی برای یک نفر
 
مهم نیست شیر باشم یا آهو مهم اینه

وقتی لازمه با تمام توانم شروع به دویدن کنم 

کوچیک باشم ولی عاشق

چون عشق خودش میدونه چطوربزرگم کنه 

بذارم عشق خاصیت من باشه

 نه رابطه خاص من باکسی
 
موفقیت اینه که پیش برم نه اینکه به نقطه ی پایان برسم

خلاصه مهم نیست من واسه خودم چی باشم

مهم اینه واسه تو خوب باشم....!!!

بدرود

---------------------------------------------

 شاید این حرفایی که به خودم زدم واسه تویی که داری میخونی

جالب نباشه وشایدهم خنده دار

ولی چه کنم عقاید منه

ودیگرهیچ...!!!

 

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت 2:21 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

امروز یه حال خوبی دارم

نمیخوام باحرف زدن از دستش بدم

براهمین فقط سکوت میکنم

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت 2:21 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

چند روزی هست که درست حسابی  چیزی ننوشتم

خوب دلیلش هم کمی مشغله بود که هر از گاهی پیش میاد

و مجبورم میکنه که بیشتر تمرکزم روی کارم باشه و وقت سر خاروندم هم بهم نمیده.

اما خیلی لذت بخشه که بعد از اینکه کارت رو تمام میکنی

یک لیوان چایی برای خودت بریزی و به چیزایی که دوست داری فکرکنی

و نم نمک خستگی رو از تنت دور کنی.

امروز صبح یه دوست  ازم خواست که کاری انجام بدم.

قبل از اینکه بهم یگه چه کاری میخواد براش انجام بدم،

خندید و گفت میدونی که کینه خیلی چیزه بدیه!

با یک لبخند زیبایی کارش رو ازم خواست و من هم خندیدم و هیچی نگفتم.

جداً این لبخند خیلی چیزه به درد بخوریه!

کافیه لبخند رو بیاری رو لبت تا 50% از کار پیش بره.

..........................................

فکر میکنم دلیل ادامه این زندگی احمقانه رو پیدا کردم.

دلیل ادامه این زندگی چه چیزی میتونه باشه بهتر از اینکه توی بارون

 بزنی بیرون و توی کوچه پسکوچه های شهر پرسه

 بزنی و خیسی و سرمای بارون باعث قرمز شدن نوک دماغت بشه

بری یه بستنی میوه بزرگ همراه با(خامه فراوون) بخوری

و با لذت به نفس عمیق کشیدن ادامه بدی

وبعد وبعد وبعد بهتر ازهمه اینها...

وگرمای دستی رو تودستات حس کنی

میدونم حالا کلی از شماها بهم گیر میدین که چرا زدی جاده خاکی

اما خداییش شماها دوست ندارین؟!

دروغ نگو توهم دوست داری!

اره تورو میگم خود خود تو...!

تویی که میگی نع نع نع

خجالت بکش انقدر انکارنکن لااقل باخودت صادق باش

بدرود

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت 2:20 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

خوبم.

کمی هم خوشحال، و البته کمی هم ناراحت!

 یاد گرفتم که هیچ وقت همه چیز با هم روبراه نیست!

 این درست میشه و اون خراب!

اون خراب میشه واین یکی هم باز خراب و بعضی وقتها هم درست.

شاید هم توانایی مهرتا فقط همینقدره.

همینقدر که بتونه یکی رو درست کنه. همینقدر که نمیتونه همه چیز زندگیش روبراه باشه!

چند تا شیت نقشه یک مدتی هستند که تو دستم هستند

و خیلی فکر و ذهنم رو مشغول کردند.

یکیشون که خیلی هم پیچیده و بی نظم داره پیش میره و

این بی نظمیش کمی آزاردهنده شده

خلاصه که مشکلات این کارها و مشکلات زندگی به هم گره خورده بودند

و به قول این اخباری ها بسته کاملی از طرف گروه 1+8 بهم پیشنهاد شده بود

 که این بسته همش دردسر بود و همش استرس

و حتی شبها هم کابوس رو برای  شب  مهرتای تنها به ارمغان آورده بود

که همین یک شب رو هم نداشته باشه!!

با هر کسی هم مشورت میکردم کاری ازشون بر نمیومد

 جز اینکه بگن اوه!! حالا چیکار میخوای بکنی؟

هیچ راه حل مناسبی پیدا نکردم برای حل این مشکل

و سامون دادن به تداخلات ذهنی و البته تداخلات عاطفی ذهنم!

امان ازاین تداخلات عاطفی ذهنم!

این ذهنم عجیب درگیر یک موضوعی شده خیلی سعی کردم درگیر نشه ولی شد!

یکم عذاب وجدان هم چاشنیش شده!

مجبورم یه جوری باخودم کنار بیام...!

ایام به کام

بدرود

 

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت 2:20 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

حیف از بازی ایام

   

 دریغ ازتکرار

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت 2:20 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |

نمی دونم چه اتفاقی افتاده صبح که اومدم دیدم قالب وبلاگم وبسیاری ازمطالبم پاک شده

هرکار میکنم درست نمیشه

عجیب اعصابم بهم ریخته

قالبم خود به خود عوض شده نظراتم نیست

نمیدونم چی شده...؟؟؟؟؟

فعلا نیستم تا این مشکلو حل کنم

باعرض معذرت...!

+ تاريخ هفتم دی 1390ساعت 2:20 قبل از ظهر نويسنده مهرتا |